|
صبای کنگان | ||
|
روز 27 اردیبهشت ماه سال 65 در منطقه فاو شاهد عروج عاشقانه دوست خوب ومهربانم دانشجوی شهید عبد الرسول اسماعیلی بودم .بی انصافی بود اگر درنوشته هایم از دوست عزیزی که سال ها در کنار هم فعالیت های فرهنگی ،مذهبی و ورزشی مشترک داشتیم ، یادی نکنم . دوستی که لحظه ی آخر (شهادت) سعادت همراهیش را نداشتم و شرمنده ام که ماند ه ام وآنچه را که نباید ببینم می بینم .راه اندازی انجمن اسلامی ،کتابخانه ،گروه مقاومت وانجام فعالیت های فرهنگی و ورزشی بناهای خیری بود که ایشان نهادند و ما در کنارشان چیزهای زیادی آموختیم . یادش گرامی باد . قصه ی ما خلاصه اش این شد، پی نبرده کسی به معنایت [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 12:10 ] [ صبا ]
نکته : ازحکيمی پرسيدند چرا دولت ساسانی به انقراض گرایيد و مضمحل شد؟ در پاسخ گفت: از آن روی که افراد ضعيف و ناشایست و کوچک را در رأس کارهای بزرگ قرار دادند، از عهده بر نيامدند؛ و افراد توانا و لایق و بزرگ را به کارهای کوچک گماشتند، پس بدان اعتنا نکردند، در نتيجه وحدت آنان به تفرقه و نظام ایشان به گسيختگی گرایيد.. ابتدا باید عرض کنم که ملاک موفقیت در برنامه ها نتایجی است که در رفتارهای اجتماعی نمایان می شود نه گزارش هایی که گاهی در یک زمینه از طرف چندین نهاد ارائه می شود وحتی بعضی وقت ها آمار ارائه شده بیش از جمعیت هدف است . اما بعضی از دلایلی که به نظر من باعث عدم موفقیت در برنامه های فرهنگی و دینی شده : 1-مشکل مدیریت : الف )گماشتن افراد غیر متخصص ویا غیر مرتبط در پست های فرهنگی وامور مذهبی بیشترین آسیب را به فرهنگ و آیین ما وارد کرده . وقتی یک فرهنگی به کارهای اجرایی گماشته شود ،یک نظامی به کار فرهنگی یا ورزشی ورود نماید ،یک روحانی مسؤولیت نظامی بر عهده بگیرد ،یک نیروی سیاسی متولی امور فرهنگی و مذهبی شود، یک پزشک تاریخ نویس شود یک اقتصاد دان مسؤولیت سیاسی بر عهده بگیرد و..... چه اتفاقی می افتد ؟ ب) تکیه بر تعهد صرف و بی توجهی به تخصص (به نحوی که گاهی یک مسؤول صرف داشتن تعهد در چندین پست کاملاً غیر مرتبط جابجا شده و این شغل ها مکانی جهت کسب تجربه برای وی گردیده ) ج) نبود اطاق فکر قوی و در نتیجه تصمیم گیری انفرادی حساب نشده توسط مسؤولین اجرایی و اغلب خود رای بودن آنان . د)علاوه بر غیر تخصصی بودن مدیران ،جابجایی اغلب بی دلیل و فقط سیاسی همان مدیران غیر تخصصی و بی ثباتی مدیریتی ،عامل بی ثباتی در برنامه ریزی ها ی اندک نیز شده . ه) یکی از معضلات بزرگ جامعه ی ما ،گزارش های اغراق آمیز و اغلب غیر واقعی است که مدیران بالا دستی(که کمتر در میان سطوح پایینی حضور دارند ) را دلخوش به وضعیت موجود کرده ، ضعف ها را مخفی و در نتیجه کسی در پی رفع آن بر نیامده است . ز )بعضی از مدیران فرهنگی آنقدر مسؤولیت بر عهده گرفته اند که حتی به جلسات هم نمی رسند تا چه رسد به برنامه ریزی و آینده نگری . 2-نبود برنامه مدون آموزشی(فرهنگی و دینی) برای خانواده ها ،مدارس و دانشگاه ها . 3-تصمیم گیری مسن تر ها بدون حضور نمایندگان نسلی که برنامه ها برای آنان تدوین شده .آنان نیاز و خواسته های نسل جدید را به خوبی ندانسته و بعضاً بروز نبوده و در نتیجه آنطور که خود فکر کرده اند و بر اساس نیاز خود ، برای نسل بعد تصمیم گیری کرده و برنامه ریزی نموده اند .لذا این برنامه ها نتوانسته اند نسل جدید را برای رویارویی با اتفاقات زمان خودش آماده سازد . 4-نبود شبکه های تخصصی برای آموزش خانواده ها .( خصوصاً کانال های تلویزیونی ) 5- بی توجهی به بخش خصوصی و جمع شدن فعالیت ها در دست دولت که اغلب دچار سیاست زدگی شده و هدف را گم کرده اند . 6- معضل بزرگ دیگر کثرت دین دانان وفرهنگ دانان است و قلت دینداران و فرهنگمداران . غیر عامل بودن عالمان و گویندگان و نصیحت کنندگان، خطر یست که اعقادات را سست ، فرهنگ را تهی و اعتماد را صلب می کند .در جامعه ی ما کسانی که دین را خوب می دانند و فرهنگ را به خوبی تعریف می کنند و در باره ی آن شرح و توضیح می دهند بسیار زیادند .اما کسانی که دین را در زندگی پیاده کنند و امور فرهنگی را عملیاتی کنند اندکند . نسل جدید بین آنچه که دیده و آنچه را که شنیده فاصله ی زیادی مشاهده کرده . 7-بی توجهی به NGOها . توسعه ی کمی و کیفی این گروه های کوچک و حمایت و نظارت صحیح،می توانست نقش بسیار مؤثری در انتقال فرهنگ، سنن و ارزشهای دینی داشته باشد . 8-عدم تقسیم کار بین نهادها ،ادارات و ارگان ها . خیلی از فعالیت های مذهبی و فرهنگی میان نهادها ، ارگانها و ادارات مختلف مشترک است اما اغلب کارها نیمه کاره ودر حد رفع تکلیف انجام شده است . 9- حذف تدریجی کانون های فرهنگی و بی توجهی به کانون های مذهبی قوی و عدم حمایت از آنان . 10-وا گذاری غیر اصولی اغلب فعالیت ها به آموزش و پرورش و انباشته شدن همه خواسته ها و توقعات در مدارس بدون توجه به تامین نیروی انسانی خبره ی مورد نیاز و پشتیبانی مالی .ضمن اینکه این مراکز محل خوبی برای بیرون کشیدن آمار برای کارهای انجام نشده می باشد . 11-نبود چارچوب خاصی برای فعالیت ها و در نتیجه عدم ارزیابی اندک برنامه های موجود که حاصل آن عدم اصلاح روشهای غلط و نادرست است . 12- کم توجهی به ارتباط بین امور سیاسی ،اقتصادی، نظامی ،فرهنگی ،آموزشی ومذهبی . 13-نگاه یکطرفه به آیه ی «و اعدّوا لهم مااستطعتم من قوه» یعنی« قوه »را فقط نیروی نظامی تعبیر کردن . در حالیکه «قوه»هم علم و دانش است هم ثبات فرهنگیست (یعنی یک فرهنگ آنقدر قوی باشد که اجازه ندهد توسط سایر فرهنگ ها محو شود)وهم قدرت دینی ومعنوی است .چه بسا جوامعی از نظر نظامی چندان قوی نباشند اما قدرت ایمان و بنیه ی علمی وفرهنگیشان ونیاز دیگران به آنان ، آنان را نفوذ ناپذیر کرده است . نگاه ما به فرهنگ و هنر و امور اعتقادی ، نگاه پایه ای و زیر بنایی نبوده در حالیکه قوی ترین دژ در مقابل هجوم بیگانگان دژ فرهنگ و اعتقادات مذهبی وتوانایی های علمیست . 14-عدم تقسیم عادلانه ی سرانه بین نهادهای مختلف .به نهادهای فرهنگی ،آموزشی و مذهبی به دید مصرف کننده نگریسته شده لذا رغبت چندانی به تخصیص بودجه به آن دیده نمی شود . 15- نا توانی در الگو سازی مناسب. 16-برنامه ها(اگر بتوان اسم آن را برنامه گذاشت)هم پای سن کودکان ،نوجوانان وجوانان نیست .یعنی برای سنین مختلف برنامه ی متناسب با آن مقطع تدوین نشده . 17-و.... موضوعات مرتبط: اجتماعی [ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 16:45 ] [ صبا ]
سؤالی که همواره ذهن من و خیلی ها را به خود مشغول کرده این است که :نتیجه ی فعالیت های دینی و فرهنگی ما درطول سال های متمادی چه بوده است ؟ آیا تربیت همین نسلی است که روزانه به انحاء مختلف از رفتار ش گله می کنیم ویا برای جلو گیری از رفتارهای (به اصطلاح)نا بهنجارش گشت می گذاریم و خط و نشان می کشیم و گاهی هم بر سر بر خورد یا عدم بر خورد تند با او دچار اختلاف می شویم ؟آیا درست است که نهادهای مختلف مسؤول ،به گزارش و درخواست بودجه بسنده کرده و با سوء مدیریت به جای برداشتن ابرو چشم ها را نیز کور کنند ؟ آیا متولیان امر تا کنون فرصت پیدا کرده اند عملکرد خود را به نقد بنشینند یا گوش شنوایی برای شنیدن نقد از جانب دیگران دارند یا اینکه مانند ملا نصر الدین خود نیز آمارهای کذایی خود را باور کرده اند ؟ .شاید این ابیات مولانا را خوانده باشید که: ما درین انبار گندم می کنیم گـــــــندم جمع آمده گم می کنیم می نیندیشیم آخر ما به هوش کین خلل در گندمست از مکر موش موش تا انبارما حفره زده ست وَز فَن اش انـــــبار ما ویران شدست اول ای جان دفع شر موش کن وانــــگهان در جمع گندم جوش کن گر نه موشی دزد در انبار ماست گنـدم اعمال چهل ساله کجاست؟ آیا ممکن است دست اندر کاران ، گزارشی مستند و موثق از فعالیت ها ی فرهنگی و مذهبی ارائه نمایند و میزان موفقیت خود را نیز ذکر نمایند ؟ما روزانه و به انحاء مختلف شاهد اظهار نارضایتی خطیبان و سخنوران و متولیان امور معنوی از وضعیت موجود هستیم . همه گله مند هستند همه می گویند باید بشود همه تئورسین شده اند .اما نه معلوم است مخاطب کیست و نه مشخص میشود ایراد کار کجاست اما آنچه اظهر من الشمس است انبان و یا انبار خالی ماست . یک سوال اساسی در اینجا مطرح است که با وجود این همه واحد فرهنگی مختلف و دستگاه های عریض و طویل متولی امور فرهنگی و دینی و بودجه هایی با عنوان های مختلف آیا این مسیر موفقیت آمیز بوده ؟اگر بوده قطعاً نباید آثارش چنین نگران کننده باشد و اگر موفقیت آمیز نبوده چه اصراری بر ادامه این راه است ؟ آنچه مسلم است بعد از سال ها نه نشاط فرهنگی لازم در فضای جامعه می بینیم و نه نشاط دینی و مذهبی . اما همچنان بر روش نادرست گذشته پا فشاری می کنیم (تنها موردی که به آن اضافه شده گله مندی روزانه در تریبون های مختلف از شرایط موجود است که معلوم نیست این گله مندی ها از کیست و به چه منظور است ). درست مانند آن شخصی كه در حمام سرِمردم را ميتراشيد. هر چه تيغش كُند ميشد بیشتر فشار ميآورد و در نتيجه پوست سرمردم را ميكَند. به او گفتند: يك ريال بده يك تيغ بخر و سر مردم را اينطور تكهتكه نكن. در جواب گفت: چرا يك ريال بدهم تيغ بخرم؟! ده شاهي ميدهم نان ميخرم، ميخورم، زورم زياد ميشود، بيشتر زور ميزنم». يعني روش خود را عوض نكرد، همان كار را بيشتر ادامه داد. يعني فكر ميكرد كم زور ميزند، در نتيجه بيشتر زور زدوبیشتر پوست سر مردم را کند . آیا وقت آن نرسیده تا اين سؤالِ مولانا را از خودمان بپرسیم : پس آن همه تلاش(آماری) ما چه شدهاست ؟حاصلش چه بوده ؟ آنجا که ميگويد: گر نه موشی دزد در انبار ماست گندمِ انبارِ چهلساله كجاست؟ یعنی مشکلی وجود دارد. موشِ دزدي در صحنه فعاليتهاي ما پيدا شدهاست.نباید همه ی وقت خود را صرف این کنیم که در این انبار ( یا به قولی انبان)گندم بریزم چرا که از طرف دیگر خالی می شود یعنی تلاش ما به هدر می رود .پس باید تجدید نظر کرد، منشأ مشکل را پیدا و مانع را بر طرف نمود . رو تو اول دفع شــرّ موش كــن بعد از آن، در جمعِ گندم كوش كن ادامه دارد ....( چرا چنین شده ) [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:59 ] [ صبا ]
کلاس اول راهنمایی بودم و کم رو .معلم مهربان و دوست داشتنی و در عین حال بسیار جدی داشتیم بنام جناب آقای احمد منصوری ( از همینجا دستشان را می بوسم ) که هم فارسی درس می دادند و هم علوم .علی رغم بی ارتباطی این دودرس ، بسیار مسلط و با علاقه تدریس می کرد ند. در مدرسه ی ما هر هفته 1 ساعت ، جلسه ی هفتگی با حضور همه ی دانش آموزان و معلمان ترتیب داده می شد که در آن شعر و مقاله و بعضی اوقات سرود خوانده می شد و نمایش نامه های کوتاه و پانتومیم اجرا می شد و هر جلسه یکی از معلمان 10 دقیقه صحبت می کرد .روزی از روزها بعد از پایان درس فارسی جناب آقای منصوری برگه ای را به من دادند و گفتند که باید این شعر را در جلسه هفتگی آینده بخوانید .گفتم آقا من تا کنون مقابل جمع نه صحبت کرد ه ام و نه متنی خوانده ام وخجالت می کشم .گفتند : نگران نباش من کنارت می نشینم . راستش به ناچار پذیرفتم چون نه گفتن به ایشان برایم غیر ممکن بود .روز موعود فرا رسید .برنامه شروع شد و نوبت به من رسید . وقتی پشت تریبون قرار گرفتم احساس کردم تمام سالن دور سرم می چرخد .ابتدا آقای منصوری در باره شعر توضیحاتی دادند که من یک کلمه از آن را بیاد ندارم . سپس روی صندلی کنارم نشستند .با نگاه به ایشان کمی آرامتر شدم وشروع کردم به خواندن شعر پر محتوای مرحوم اقبال لاهوری : ای غنچه ی خوابیده چو نرگس نگران خیز کاشــانه ی ما رفت به تاراج غمان خیز از نالــــــه ی مرغ چمن از بانگ اذان خیز از گرمی هنگامه ی آتش نفسان خیز از خواب گران خواب گران خواب گران خیز از خواب گران خیز حقیقتا تا اینجا اصلاً نمی دانستم چه می خوانم .درست یا غلط ادا کردن کلمات را نمی دانستم . خیس عرق شده بودم و دستم می لرزید . اما صدای ایشان را می شنیدم که می گفتند :آفرین آفرین . لذا احتمال می دادم که اشتباه نکرده باشم .با دلگرمی و اعتماد به نفس بیشتری ادامه دادم : خورشید که پیرایه به سیمای سحر بست آویــــــــزه بگوش سحر از خون جگر بست از دشت و جبل قافله ها رخت سفر بست ای چشم جهان بین به تماشای جهان خیز از خواب گران خواب گران خواب گران خیز از خواب گران خیز خاور همه مانند غبار سر راهی است یک ناله خاموش و اثر باخته آهی است هر ذره این خاک گره خورده نگاهی است از هند و سمرقند و عراق و همدان خیز از خواب گران خواب گران خواب گران خیزد از خواب گران خیز دریای تو دریاست که آسوده چو صحراست دریای تو دریاست که افزون نشد و کاست بیگانه ی آشوب و نهنگ است چه دریاست از سینه چاکش صفت موج روان خیز از خواب گران خواب گران خواب گران خیز از خواب گران خیز این نکته گشاینده ی اسرار نهان است ملک است تن خاکی و دین روح روان است تن زنده و جان زنده ز ربط تن و جان است با خرقه و سجاده و شمشیر و سنان خیز از خواب گران خواب گران خواب گران خیز از خواب گران خیز ناموس ازل را تو امینی تو امینی دارای جهان را تو یساری تو یمینی ای بنده ی خاکی تو زمانی تو زمینی صهبای یقین در کش و از دیر گمان خیز از خواب گران خواب گران خواب گران خیز از خواب گران خیز فریاد از افرنگ و دلآویزی افرنگ فریاد ز شیرینی و پرویزی افرنگ عالم همه ویرانه ز چنگیزی افرنگ معمار حرم باز به تعمیر جهان خیز از خواب گران خواب گران خواب گران خیز از خواب گران خیز ابیات آخر را با آرامش بیشتری خواندم و با ادا کردن آخرین کلمه ،اولین کسی که برایم دست زد و آفرین گفت آقای منصوری بودند . و درپی آن تشویق معلمان و دانش آموزان . از آن روز به بعد کم کم خواندن شعر و مقاله را بر عهده من می گذاشتند .و بعداً قرائت قرآن و بازی در تئاتر وگروه سرود . ایشان دریچه ای را بروی من باز کردند که همه ی موفقیت های بعدیم را حاصل و مدیون آن می دانم . اقای منصوری به تمام معنی برای من معلم بودند و همچنان هستند و خواهند بود . هنوز هم وقتی ایشان را می بینم دست و صورتشان را می بوسم و با تمام وجود خود را دانش آموز کلاس اول ایشان می دانم . اکنون که خود نام مقدس معلمی را یدک می کشم اعتقاد راسخ دارم که معلمان نقشی تعیین کننده در سر نوشت دانش آموزانشان دارند و به جرأت می گویم که کلید سعادت و موفقیت آنان در دستان ماست .مبادا از این نقش غافل شویم . [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:18 ] [ صبا ]
امروز بعد از ظهر حدود ساعت19/30طبق معمول جهت رفع خستگی کار روزانه ،لباس دوچرخه سواری پوشیدم و به سمت پارک ساحلی بنک حرکت کردم .بعد از سایت میگو ی پایین بنک ،دختر خانم 10-12 ساله ای را دیدم که افتان و خیزان به سمت بلوار می آید . وقتی پریشانیش را دیدم سرعتم را کمتر کردم .شنیدم فریاد می زند برادرم برادرم غرق شده .از خودرویی که داشت رد می شد خواستم تابا هلال احمر و115 یا آتش نشانی تماس بگیرد و خودم با سرعت از طریق کوره راه موجود به سمت محل اشاره وی رفتم .وقتی رسیدم پدرو مادری پریشان حال تر را دیدم که فقط می گفتند شما را به خدا کمک کنید .مدت غرق شدن را پرسیدم گفتند خیلی وقت است .شنا و تا حدودی نجات غریق را بلد بودم لذا با همان لباس خود را به آب زدم .آب دارای جریان بود و مشخص بود وی را در امتداد ساحل و به سمت کنگان برده .دقایقی بعد متوجه شدم اورژانس و قایق هلال احمر هم سررسیدند .چون هوا رو به تاریکی می رفت و کاری هم از دست من بر نمی آمد به ساحل برگشتم دیدم تعدادی از دوستان با لباس نظامی که یا از اسکله سپاه بودند و شاید هم نیروی انتظامی در محل حاضر بودند . چراغ جلوی دوچرخه راجدا کردم و همراه با این عزیزان کنار سال شروع به جستجو کردیم .بعداز پیمودن حدود 200-300 متر جسد بی جان جوان غرق شده را که دریا به ساحل رانده بود یافتیم .با کمک دوستان سعی در تخلیه آب از ریه هایش نمودیم اگر چه مشخص بود که فوت کرده اما تلاش نمودیم .با چراغ به قایق هلال احمر علامت دادیم وآنان سریع خود را به ساحل رساندند .اورژانس نیز در محل حاضر بود .پس ازانجام اقدامات اولیه ،جسد جوان را انتقال دادند . ضمن اینکه از این حادثه تلخ و داغدار شدن یک خانواده ،بسیار متأسف شدم اما تلاش و حضور سریع دوستان هلال احمر ،اورژانس و برادرانی احتمالاً از اسکله ی سپاه یا نیروی انتظامی(علی رغم نا مناسب بودن محل حادثه)ستودنی است . اگر چه میدانم امکانات کافی برای چنین مواقعی در اختیارشان نیست اما تمام تلاش خود را بکار بستند .البته با وجود بندر بودن شهر ما و مهمان پذیر بودن که اغلب با دریا آشنایی ندارند ، نیاز جدی به گروه مجهز نجات غریق و غواصی وجود دارد که امیدوارم تدابیر جدی اندیشیده شود . ضمن اینکه لازم است محدوده ی ساحلی بنک و کنگان کاملاً علامت گذاری شود و تابلو نصب گردد . [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 23:5 ] [ صبا ]
سؤالی که هنگام دیدن مراسم عزاداری وسیه پوش کردن بعضی معابر و میدان ها وتقسیم شربت و حلیم و آش به ذهنم می رسد این است که این امور مهمتر است یا فاطمه شناسی و فاطمی عمل کردن ؟مگر نه این است که فاطمه (س)یک مکتب است ؟آیا این مکتب را می شناسیم ؟ آیا سیره وروش لیدر این مکتب که یک زن با همه ابعاد وجودی یک انسان است را می دانیم ؟آیا می دانیم مشی فاطمه (س) در ورود به مسایل سیاسی ،اقتصادی ، فرهنگی واجتماعی چگونه بود ؟ آیا زنی که سه روز افطاریش را برای رضای خدا به فقیر بخشید می پذیرد که برایش ریخت وپاش شود ؟ می پذیرد که یک سال گرانفروشی و کم فروشی کرد و ایام فاطمیه برایش شربت تقسیم کرد ؟ آیا می پذیرد یکسال کم کاری کرد و در این ایام پارچه ای مزین به نام ایشان بر سردر فلان اداره زد ؟ آیا می پذیرد در طول یکسال خیلی از نیازمندان را نبینیم ودر این ایام پشت سرهم ولیمه دهیم؟آیا می دانیم که فاطمه (س) نیاز به آواز خوانی آواز خوانان ندارد بلکه نیاز مند پیروانیست که حق را فریاد کنند ؟آیا می دانیم فاطمه (س) نیاز به تشییع جنازه نمادین ندارد؟مخفیانه دفن شدن، خود پیام پر محتواییست که باید فهمیده شود واین پیام باید به عنوان یک فریاد بماند . چرا به زنان و دخنرانمان نمی گوییم که وقتی از عفت ایشان سخن می گوییم منظورمان فقط پوشش ایشان ومحصور شدن در خانه نیست ؟فاطمه زن میدانهای سیاسی ،فرهنگی ،اجتماعی و تعلیم و تربیت بوده است . سخنرانی می کند ،خطبه می خواند ،گریه سیاسی می کند ،بحث و مجادله می کند ،روشنگری می کند،از حقش دفاع می کند اما حریم و حد خود را در همه ی این میدان ها نگه می دارد . چرا نمی گوییم که فاطمه (س) اهل سیاست بوده است اما در پی فریب افکار عمومی و گندم نماى جو فروش بودن نبوده است . به این دلیل که سیاست فاطمه (س) از اسلام مایه مىگیرد و در اسلام حیله و نیرنگ نیست، بر سر مردم كلاه گذاردن نیست، با خلق خدا حُقه بازى كردن وجود ندارد، باید راست و مستقیم به پیش رفت نتیجه هر چه خواهد شد .. ایشان نه خود مردم را می فریبد و نه دوست دارد دیگران مردم را بفریبند . بلکه فریادگر یک واقعیت است . آیا می دانیم که صِرف چند روز عزا داری و سیاه پوشی برای ایشان گناهان کسی را نمی شوید؟ آیا می دانیم زندگانی ایشان به عنوان تربیت شده مکتب پیامبر و دامان پاک خدیجه (س)جنبه های مختلفی دارد ؟ آیا می دانیم که حضرت زهراء فرزندانش را برای زمان خودشان تربیت کرد هرچند این دوره کوتاه بود ؟یکی مبارزه در قالب صلح را ، یکی مبارزه تا شهادت را ویکی خطابه و پیام رسانی یک انقلاب را انتخاب می کند؟ بزرگان دین ما الگوی رفتاری ماهستند .از ما نخواسته اند فقط بنشینینم و به حالشان گریه کنیم .آنچه از ما می خواهند توجه به همه ابعاد وجودی شخصیتشان است .کما اینکه شخصیت فاطمه (س)نیز ابعاد مختلفی دارد که اغلب به دلایلی فقط به یکی دو جنبه ی آن پرداخته می شود . فاطمه جان دوست ندارم بنشینم و به حال شما گریه کنم .اگر گریه ای هست به حال امروز خود است .شما آنچه بر عهده داشتید به انجام رساندید وما امروز گرفتار ریا و تزویر و تظاهر ودروغ وسیاست زدگی وحق کشی شده ایم .شما در پیشگاه خداوند سر فرازید و ما شرمنده و سر بزیر .آنان که ادعایشان بیشتر است دستانشان آلوده تر است .پیام های زندگی کوتاهت ،حق گویی وراست گویی وپاکی و طهارت و عفت و پاکدامنی و...است و امروز جامعه ما با آنچه تو می خواستی بسیار فاصله دارد و گاهی مسیر عکس را انتخاب کرده است .شرمنده ایم که می خواهیم همه چیز را در پشت همین چند روز سیاه پوشی وبه اصطلاح نوحه خوانی وعزا داری و... پنهان کنیم وبعد از آن روز از نو وروزی از نو .
موضوعات مرتبط: اجتماعی [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 23:26 ] [ صبا ]
28 اسفند ماه درست زمانی که همه آماده تحویل سال بودند خبری بس ناگوار منتشر شد .و آن این بود که دیگرانگشتان استاد جلال ذوالفنون سه تار را نخواهد نواخت .آن روز بیاد این استاد بزرگ، رفتم به سراغ کاست آتش در نیستان استاد ناظری و دقایقی به آن گوش دادم با این تفاوت که اینبار سه تار استاد ذوالفنون بیشتر شنیده می شد . و 23 فروردین ماه صدای دلنشین فریدون پوررضا خواننده و موسیقیدان گیلک و صاحب نظر در زمینه موسیقی فولکلوریک گیلکی برای همیشه خاموش شد . هم استاد ذوالفنون وهم استاد پور رضا شخصیت های ملی بودند .اما مردم چقدر آنان را می شناختند؟ روی سخنم با رسانه ی به اصطلاح ملی است .رسانه ای که به نظر می رسد وظیفه ی خود را عمداً یا سهواً فراموش کرده .آقایان مسوول چند سوال بسیار ساده: آیا معرفی بزرگان و نخبگان این سر زمین کهن ارزش تبلیغات چند ساعته چیپس و پفک و... را ندارد ؟آیا معرفی بزرگانمان که جهان در برابر آنان سر تعظیم فرود می آورد ارزشش کمتراز پخش امپراطور بادهاست ؟ به عنوان نمونه آیا مردم ایران پرفسور شمس و دکتر خدادوست (افتخار چشم پزشکی جهان ) ،پروفسور سمیعی رئیس جراحان مغز جهان در آلمان ، پروفسور محمد حسین ماندگار متخصص و جراح قلب در ایران، محمدرِضا شَفیعی کَدکَنی از نویسندگان و شاعران امروز ایران، محمدابراهیم باستانی پاریزی استاد تاریخ در دانشگاه تهران و یکی از تاریخدانان و نویسندگان برجسته و شاعر و موسیقیپژوه ایران ،افتخار مهندسي ايران پروفسور لطفي زاده استاد دانشگاه آمريكا پدر منطق فازي کامپيوتر هوشمند و بنيانگذار انقلاب سوم کامپيوتر در جهان، آیا تاسف آور نیست که مردم ما نام عده ای از نخبگان و بزرگان خود را هنگام فوتشان بشنوند ؟تازه برای بعضی همین خبر فوت هم دریغ می شود . جایگاه رفتگانی چون حافظ ، سعدی ،فردوسی ،پروین اعتصامی ،اخوان ثالث ،علامه جعفری ،دکتر شریعتی ،استاد بنان ، استاد دوامی و...... در رسانه ای که نام ملی یدک می کشد کجاست ؟ موضوعات مرتبط: اجتماعی [ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 23:57 ] [ صبا ]
وقتی دیدمش باز گشتم به سالها قبل . به طرفش رفتم
با تعجب به من نگاه می کرد .تردید
داشت و نمی شناخت .سلام ازراه دورم را دوباره تکرار کردم .با مهربانی جواب داد
.وقتی دستانش را در دستانم فشردم احساس
کردم خیلی او را دوست دارم .دستان پیر مرد چوپان ،چروکیده اما پر محبت
بود . وقتی بوسیدم احساس شعف کردم
.نه در بوسیدن دستانش طمعی بود و
نه در خم شدن مقابلش . اورا می شناختم ولی
چند سالی بود که اورا ندیده بودم .وقتی با
بز و گوسفندانش از مقابل مدرسه گلی ما می گذشت
و ما مشغول آب پاشی فضای روبروی
مدرسه بودیم یک تکیه کلام
داشت : مرحبا مرحبا.این را به همه بچه ها می گفت . بزو گوسفندانش تقریباً همان
تعداد بودند و ظرف آبش همانند آن زمان
بایک تکه کنف پوشیده شده بود تا آبش را خنک نگه دارد . قلبش بر خلاف چین و
چروک صورت و دستانش همچنان صافِ صاف بود .ازحال و تعداد فرزندانم پرسید وراستش
من نمی دانستم از چه بپرسم . تعارف آب کرد تشکری کردم .بعد از کلی فکر کردن ، از
گذر ایامش پرسیدم .ایشان با لحن خاص خود که همراه با یک شکر خدا بود همه چیز راخوب
توصیف کرد .خیلی خوبتراز آنچه که من می دیدم .دیدم او چقدر خدا را دوست دارد وحتما
خدا هم اورا دوست دارد . وقتی از او خدا
حافظی کردم با لحن مهربانش گفت : احتیاط
کن .گفتم : چشم . گفت :دست خدا به همراهت .با خود گفتم دوباره به دیدنت می آیم . راستش
وقتی از او فاصله می گرفتم موضوعی دلم را سخت آزرد .آن هم داستان چوپان دروغگو بود
.با خود گفتم :این همه پادشاه و حاکم و...
دروغگو چرا نویسنده آن داستان ، چوپان را انتخاب کرد ؟تازه اینان دروغ گفتن هم
کمتر بلدند .آرزو کردم کاش زمان بر می گشت
ونام این داستان را عوض میکردند . ناگاه نظر
مرحوم شاملو در باره داستان چوپان دروغگو به یادم آمد .با خود گفتم شاید نویسنده ،آن روی
قصه را ندیده . مرحوم شاملو می گوید: تمام عمرمان فکر کرديم که آن چوپان جوان دروغ ميگفت، حال اينکه
شايد واقعا دروغ نميگفته. حتي فانتزي و وهم و خيال او هم نبوده. فکر کنيد داستان
از اين قرار بوده که: گلهاي گرگ که روزان وشباني را بي هيچ شکاري، گرسنه و
درمانده آوارۀ کوه و دره و صحرا بودند از قضا سر از گوشۀ دشتي برميآورند که در پس
پشت تپهاي از آن، جوانکي مشغول به چراندن گلهاي از خوش گوشتترين گوسفندان وبرههاي
که تا به حال ديدهاند. پس عزم جزم ميکنند تا هجوم برند و دلي از عزا درآورند. ازبزرگ
و پير خود رخصت ميطلبند. موضوعات مرتبط: اجتماعی برچسبها: عیدی, چوپان, شاملو [ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 1:10 ] [ صبا ]
سلام آقای رییس جمهور ،نمایندگان مجلس
اکنون که این مطلب را می نویسم گرد و غبار امان من و همشهریان و هم
استانی ها وهموطنانم در استان های جنوبی را بریده و سرفه گلویمان را می خراشد ومی فشارد . می دانم هوای
بهارستان (مجلس) و پاستور(ریاست جمهوری)دلچسب است و «کجا دانند حال ما سبکباران
ساحلها ».آقایان محترم امسال نیز مانند چند سال اخیرحال و هوای بهار ما اصلاً خوب
نیست . امسال هم ما جایی نمی رویم چون میهمان داریم میهمانی همیشگی . میهمانی که چند
سالیست دارد صاحبخانه می شود . آری میهمان
ناخوانده ای به نام گرد و غبار . آقای رییس جمهور و نمایندگان مجلس ؛ اینجا عده ای دارند خفه
می شوند . اینجا هولوکاست دیگری در شرف وقوع است . از وزیر بهداشت، از کمیسیون بهداشت
مجلس و از پزشکان متخصص (اگر قبولشان دارید)بپرسید تا بگویند چه خبر است
.بیماریهای مختلف از تنفسی و ریوی و پوستی گرفته تا تاثیرات منفی در زاد و ولد،
مردم را تهدید می کند .شادی و طراوت کودکان ما در حین بازی و فعالیت ،جای خود را به سرفه های مستمر داده . در این میان کنگان ما داستان دیگری دارد .وقتی باد از سمت
شمال می وزد گرد و غبار و وقتی از جنوب می
وزد آلودگی های ناشی از کار خانه سیمان (که
از فیلترهایش خبری نیست)و وفعالیت فازهای مختلف منطقه ی ویژه ،روزنه های
زندگی را بر مردمش بسته است . منطقه ی عسلویه که قصه ی غصه هاست . من به عنوان یک شهروند از شما می پرسم آیا من وهمشهریان و هم وطنان غرق در گرد و غبار سهمی از سرانه کشور نداریم ؟ از پس انداز صندوق ذخیره ارزی که تا چند ی قبل به گفته ی خودتان تا سه سال می شد کشور را با آن اداره کرد و چند روز پیش اعلام کردید که صفر شده ،چه مقدار به رفع مشکل ما اختصاص داده شده ؟آیا طرح مسأله ی هولو کاست مهمتر است یا طرح مشکل مرگ آور مردم غبار زده خود ؟ آیا تصویب ارتقاء مدرک شما مهمتر است یا پیدا کردن درمانی برای دردهای موکلانتان ؟ آیا صدای خس خس سینه های پیر مردان و پیرزنان این خطه را نمی شنوید ؟ من نمی دانم مدرک کدامیک از شما ها جعلی نیست اما می پرسم چرا برای پیدا کردن راه چاره از افراد دارای مدارک معتبر استفاده نمی کنید ؟ جلسه پرسش و پاسخ شما باچاشنی خنده و شوخی و طنز همراه بود اما آیا می دانید که مردم مناطق جنوب چاشنی غذا و آب و از همه مهمتر نفسشان که باید ممد حیات باشد گرد و غبار است و مفرح ذاتی در کار نیست ؟کدامیک از شما نمی دانید اینجا چه خبر است ؟ چرا با دیپلماسی منطقی و قوی ،به صورت جدی با همسایگان سر یک میز نمی نشینید تا منشا ءخارجی را کنترل کنید ؟آیا کوبیدن بر طبل اختلاف میان همسایگان کمکی به حل مشکل می کند ؟ اصلاًبرای منشاء داخلی این ریز گردها فکری و کاری کرده اید ؟(مالچ پاشي بر بيابان ها، بیابان زدایی از طریق کاشت درخت واحیاء تالاب ها و...) آقایان عزیز منتظرید که مردم بر اثر عوامل محیطی که اغلب قابل کنترل و اصلاح است، بیمار و ناتوان شوند و آنگاه احتمالاً با صرف هزینه های گزاف تازه به فکر درمانشان بیافتید؟ آیا این کار عاقلانه است؟ آقایان ؛ ما انسانیم وساکن همین سرزمین و طبق فرموده ی امام علی (ع)بر گردن شما حقی داریم .فقط روزهای خاص به سراغ ما نیایید . مردمان این خطه همان مردم غیور روز های سختند .آیا ازدیدن نفس های به شماره افتاده ی آنان شرمنده نمی شوید ؟ ....رفتارتان بوی ریا می دهد وعدالت زیر همین گرد و غبارها مدفون شده .نگذارید گله ها به نفرین بدل شود ... [ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 1:47 ] [ صبا ]
[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 12:48 ] [ صبا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||